عنوان ندارد
دارم می اندازمش بیرون. کم کم داشت حوصله ام رو سر می برد . چه لزومی داشت این همه مدت تحملش کنم ! هر شب میومد سراغم و من واقعا نمی دونستم چه کاری باید براش انجام بدم . بیشتر از آنکه براش یک راهی پیدا کنم ٬ می ترسیدم ازش٬ مـی ترسیدم آرام آرام من و قلبم را نابود کند . اما من کوتاه نیومدم ٬ نمیام ! من قـدرتـمـنـدتـر از اونی هستم که یک مار ــ حتی اگر روی قلبم چنبره زده باشه ــ بتواند من را از پا دربیاره .
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:18  توسط ذهن من
|
