تبليغاتX
ذهن من

ذهن من

..::دوباره ، زندگي::..

 

به تعليق مي افتد

نگاهي كه

ميان شماره ها

خيس شده بود

قرارداد درخت ها را

فسخ كرده اند

و زير تمام گزارش ها

امضاء تبر به گوش مي خورد

به تعليق مي افتم

در راهروهاي موازي

كميته هاي انضباطي

از كيوسك هاي تلفن

پرينت مي گيرند

اطلاعات

به پاس ها هم

سرايت كرده است

درزهاي دور در

سياسي شده اند

به تعليق مي افتم

از شكل دست هاي قراردادي

فاصله گرفته ام

در راهروهاي موازي

پرونده ها

 به صداي بلند

مجازات مي شوند

 

 

                                                        كتايون ريزخراتي

 

منبع : وازنا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:43  توسط ذهن من  | 

سرگشته‌ي نيم‌نگاهي زجانب تو‌ام...

 

 

آن‌گاه كه خدايي چنان بزرگ دارم ، چه غم خورم ؟! كه تماماً كفر نعمت خواهد بود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 21:4  توسط ذهن من  | 

تو سایت دانشکده نشستم و بقیه رو تو تریا کاشتم . حوصله ندارم . یعنی دلم یه چیزی می خواد که اینجا نیست .الهام پشت سرم نشسته ، داره یه کارایی برای ریز نمرات و کار و از این خنده بازیا می کنه.از اون کارا که من خیلی خیلی مونده بهش برسم . نمی دونم چرا، ولی خوشم میاد نمره های این ترم رو تو سایت میبینم . فکر کنم دفعه ی ۲۰امی که صفحه رو باز می کنم . دارم آنلاین می نویسم . خوبه . خوبه . تجربه ی دلچسبیه . البته دلهره و اضطراب نرگس رو دارم که تو تریاست . کامو رو دارم ذره ذره می خونم . چون نمی خوام چیزی از زیر دستم در بره . فکر کنم یه فصل بیشتر نمونده . در موردش فعلا حرفی نمی زنم . نگین چرا نیم فاصله نذاشتم . این کامپیوتره نمی ذاره . به من چه! دلم هوس مسافرت با بچه ها رو کرده . مهدی داره امشب میره کوه . ما هممون کلی حسودی کردیم .می خوایم قرار بذاریم بریم . اگه بشه . شاید هفته ی دیگه . دلم برا بعضی آدما تنگ شده . مسخرس .نمی خوام که اینجوری باشه . شاید هم دلتنگی نیست فقط کنجکاویه ، همین .

 دیشب اتوبوس تو مدرس خراب شد . باورم نمی شد که باید پیاده شم و کنار اتوبان وایسم و ملت هم هی بوق بزنن. به حسین گفتم، طفلک فکر کنم نگران شد . عادت کردم هی داداشمو نگران کنم . آخر سر یه پیرمرده وایساد با ۲تا دختر دیگه سوار شدیم . ولی من بازم اضطراب داشتم . همیشه از این لحظات دلهره و ترس تو ماشین بیزار بودم . اون موقع است که از خودم بدم میاد ... . خونه اینترنت ندارم ، یعنی خیلی خیلی کم دارم . این شد که این شد! تازه فهمیدم علاقه ام تو چیه . گرافیک . عجیب لذت می برم . کلی براش کار می کنم و لذت می برم . شرط لذت استعداد نیست ، علاقه هم هست . ریاضی من رو راضی نکرد . فقط خسته ام کرد ، یه کمی هم دلزده . ولی این گرافیک ، طرح زدن و ... خیلی دلچسبه.

فکر کنم خیلی دیر کردم . نرگس شاکیه ایشالا .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12:53  توسط ذهن من  |