تبليغاتX
ذهن من

ذهن من

حرف جدیدی ندارم .

فعلن دارم "فلسفه‌ي كامو "  مي‌خونم ، كلي حرف دارم واسش ، حالا بذار تموم شه ... .

¤

لازم مي‌دونم اين يكي دو خط رو اينجا بيارم .

مرسي از حسين ِ عزيزم ، نرگس خوبم و الهام و مهدي دوست‌داشتني ، از بابت تولدي كه برام گرفتين و ذوق‌زده‌ام كرديد كلي .

و البته سباي مهربون كه ديگه سنگ تموم گذاشت .

ممنون از همتون .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 18:12  توسط ذهن من  | 

...

مثل یک خشم ،

از جنس ِ 

       سنگ و شيشه و آه .

مثل يک رَسم ،

بي‌جا و

       گاه  پنهان .

مثل  يک عادت ،

در پس ِ

      لغزش‌هاي من ،

مثل يک طوفان ،

ثانيه‌هاي من

              بي تو  گهگاه .

 

------------------------------------

 خبر محمدی رو خوندم و انگشت به دهان ماندم و ندونستم که چی بگم و موندم که از جنگ با خودم چه کنم میان قانا و اوین ... .

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 19:50  توسط ذهن من  |