سردي هوا تو صورتش ميخوره . خودش رو پس ميكشه و گوله، رو تختش چمباتمه ميزنه .
ميخوام كه آهستهتر بشه . ولي خودشون ميان ، هي تند تند . از اينورِ سرم ميان تو ، از اون يكي وَرِش ميپَره بيرون .
موهاي خيسش رو _ كه حالا كمي هم تاب خوردن _ باز ميكنه ، آشفته دورِش ميريزه و يه دستهاش رو ميكنه تو دهنش .
سرم كه نه . خودم . نه ، خودم كه نه ، مغزم . اصلاً نميدونم چيَم يا كيَم ! فقط ميدونم خيلي تند تند ميان . خيلي .
چاي رو با طعمِ موهايِ خيسِ فرخورده و كمي شوري ، مزه مزه ميكنه . يه چيزايي رو دربارهي "اون" پيش خودش تكرار ميكنه ، مجسم ميكنه و توش غرق ميشه .
ميدوني ، يعني بايد آرومتر بشن . اينجوري خيلي بد ميشه . ترسآور كه نه ؛ مسخره . اينجوري اوضاع از دستم درميره . بعد ممكنه ، ناجورا ، قاطيِ جورا ، خوبا قاطيِ بدا و خلاصه اوضاع از دستم ميفته . از دستم ميفته كه نه ، ميره تو سرش ، يا خودش ، يا قلبش .
اتاق يواش يواش شروع ميكنه به جابجا شدن . اول ديوار روبرويي ميره جاي بغلي . درِ پهلويي ميره پشت سرش و ... . سقف ميره زير زمين و ... . چند بار تهوع ميكنه ، اما فايدهاي نداره . سردردش هنوز خوب نشده . چندتايي "ناپروكسن" با هم ميخوره ؛ با چاي و شوري و ... .
گفتم كه بايد نيگرشون ميداشتم ، تقصير خودم شد بالاخره . تقصير من كه نه . تقصير خودش . مگه من و اون داريم؟! مگه من كياَم ؟ من كياَم كه نه . من چياَم . سرش . مغزش . قلبش . خودش!!! _ آخه يه روزي گفته بود بهش انگار ، كه " اگه نديدمت ، نبينيام" .
آروم ميگيرن . ديوارا از بازي خسته ميشن . زندگي بالاخره از مردن سيـــــــــــر ميشه . آدما از گريه . چايها از شوري . سايهها از تاريكي . همش همينطور مسخره تموم .
-------------------------------------------------------
بی ربط :
یه چند وقتی بود دست به فلوت نزده بودم . امروز بعد از مدتها تمرين كردم . حس خوبي بود ، بعد از مدتها .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 22:30  توسط ذهن من
|
اين يكي از اون شيرينا بود . از اونايي كه لذت بودن باهاش رو ميتوني ساعتها زير پوستت احساس كني . ميتوني 8 ساعت تموم ، بدون وقفه باهاش باشي و هيچ سير نشي . حتي سرِ بازيِ آلمان-آرژانتين هم از اتاقت بيرون نياي(..تا وقتي گلي زده نشدهJ). "خداحافظ گري كوپر" رو ميگم. كتاب "رومن گاري" رو با چنان ولعي خوندم كه تابحال در خودم نديده بودم . قصيه اصلا منطقي نبود . كاملا حسي. شايدم اثر امتحانا بود ، بس كه يك ماه خودم رو تو انواع كتاباي رياضي گم كردهبودم .ولي نه، اين كتاب از اون بدرد بخورا بود ؛
نويسنده طوري داستان را شروع ميكند ، كه بعد از خواندن چند صفحهاي تازه يادت ميآيد : صفحههاي اول چي بود ؟ يا از گفتن آنها چه مقصودي داشت؟ كه بعد دوباره ميخواني و ميگويي ، آها ، از اين قرار بود ... .
فصل اول بهكل تو را عاشق كوهستان و اسكي و آزادي از قيد تعلق ميكند . حتي طوري از "باگ" (شخصيت همجنسباز) سخن ميگويد ، كه تو اصلا از اين به اصطلاح از درون كثافت هم بدت نميآيد و گاهي حتي به خاطر حرفهاي فيلسوفانهاش به تماشايش مينشيني .
و اما بعد در فصل دوم ، با آوردن يك اردك لَنـگ(كه من فكر ميكنم به صورت نمادين بهكار رفته) ، همه شيرينيها و بيقيديها تمام ميشود . با يك مشت آدم روبرو ميشوي كه دانشجواند و به اصطلاح سياسي . همه چيز اطراف برايشان رنگ خاصي گرفته ، و به معناي اصيل نام انقلابي دارند. (در قسمتي از داستان ، گروه با در تنگنا گذاشتن يك "گونگادينِ"ثروتمند ، مقداري زيادي از وي اخاذي ميكنند .اما به يكباره ميبيني كه همه اينها براي پول نبوده و حتي به پيشخدمت رستوران ميگويند كه "همه را بريزين تو خاكروبه" ) .
داستان تا مدتها روي پاشنهي آزادي از قيد تعلق ميچرخد . و سعي دارد(از ديد لني ، شخصيت اول داستان) اين تعلق را همآغوش شدن با يك دختر و در بند او اسير شدن نشان دهد .در حقيقت لني با دخترهاي زيادي ميخوابد و جالب آنكه بخاطر ظاهر وي – كه يك آمريكاييِ خوشتيپ است- همگي عاشقش ميشوند و او همه را بخاطر آزادي از قيد تعلق رها ميكند .اما در آخر ، لني ، كه عاشقان مجنون را به ذهن ميراند ، به يكباره اعتراف ميكند كه ميخاهد تا آخر عمر و "تا دم مرگ" با جِس (شخصيت اول زن) بماند و انتخاب عشق را از قرعهي زندگي بيرون آورد . لني آزادي از قيد تعلق را به كناري مينهد و مطيعوار به دنبال يونانيِ ماداگاسكارياش ميرود .
9تير 85
------------
يه چيز ديگه :
به اون سري كتاباي جلد قرمزي كه زندگي آدمو بهم ميريزه(عوض ميكنه، حتي براي مدت كوتاهي) ، بايد جبر خطيِ هافمن رو به انضمام حلالمسائلش اضافه كرد . يه روزي چند خطي دربابِ اين [...] خواهم نوشت .
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:59  توسط ذهن من
|