تبليغاتX
ذهن من

ذهن من

بی تو

نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار می‌افتم
دو تکه می‌شوم
نیمی را باد می‌برد
نیمی را مردی که نمی‌شناسم

پا برهنه تا صبح، گراناز موسوی(1352)، تهران: نشر سالی، 1379

دفعه ای نیست که این شعر رو بخونم و یاد الهام نیفتم. اینقدر روان و نرم تو رو از خودت جدا می کنه که وقتی تموم میشه بازم میخوای . بازم شعر از گراناز میخوای...

فکر کنم باید از الهام به خاطر یه اتفاق کوچیک بودنش تشکر کنم ٬ البته متاسفانه فکر نکنم اینجا بیاد ولی مرسی ایلی ...

از نرگس هم مرسی.که یادم آورد دوباره "من" رو . البته از نرگس خیلی مرسی های دیگه...

شعر گفتن برای همه یه جور نیست ٬ برای من خودش میاد٬ توی خواب(یکهو میپرم و دنبال کاغذ میگردم)٬ سر کلاس(اغلب درس گوش نمیدم) ٬ توی شورا(وقتی خیلی تنهام).. یه چند وقتیه چیزی نگفتم٬ ناراحتش نیستم ولی دلم تنگشه...

//راستی آقا یا خانم تاناتوس میشناسمت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 11:44  توسط ذهن من  |