بی تو
نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار میافتم
دو تکه میشوم
نیمی را باد میبرد
نیمی را مردی که نمیشناسم
پا برهنه تا صبح، گراناز موسوی(1352)، تهران: نشر سالی، 1379
دفعه ای نیست که این شعر رو بخونم و یاد الهام نیفتم. اینقدر روان و نرم تو رو از خودت جدا می کنه که وقتی تموم میشه بازم میخوای . بازم شعر از گراناز میخوای...
فکر کنم باید از الهام به خاطر یه اتفاق کوچیک بودنش تشکر کنم ٬ البته متاسفانه فکر نکنم اینجا بیاد ولی مرسی ایلی ...
از نرگس هم مرسی.که یادم آورد دوباره "من" رو . البته از نرگس خیلی مرسی های دیگه...
شعر گفتن برای همه یه جور نیست ٬ برای من خودش میاد٬ توی خواب(یکهو میپرم و دنبال کاغذ میگردم)٬ سر کلاس(اغلب درس گوش نمیدم) ٬ توی شورا(وقتی خیلی تنهام).. یه چند وقتیه چیزی نگفتم٬ ناراحتش نیستم ولی دلم تنگشه...
//راستی آقا یا خانم تاناتوس میشناسمت؟
