کاش...
شعر ميشود
هرگاه به تو فكر ميكنم،
هديه آسماني.
چرا كم آفريده شدي
هديهي آسماني
زندگيام؟!
اسفند ۸۴
شعر ميشود
هرگاه به تو فكر ميكنم،
هديه آسماني.
چرا كم آفريده شدي
هديهي آسماني
زندگيام؟!
اسفند ۸۴
//این متن مطلقا در مورد خودم نیست٬ یه وقت توهم نزنید. لطفا در موردش نظر بدید.//
نفسم در نميآد. با خودم گفتم تا ننويسم آروم نمیشم. نفسم واقعا بالا نميآد...البته يه چند روزی ميشه كه صدای قلبم آهستهتر شده ، كمتر تالاپ و تولوپ ميكنه. ولی شايد باورتون نشه، دقيقا احساس ميكنم يه جاش زخمي شده، تير ميكشه ، ورم ميكنه. خلاصه ، كلی حال و روزش با قديما فرق كرده، حتي با 6 ماه پيش. بعد از جريان 6 ماه پيش يا دقيقتر بگم 2 آبان، فكر ميكردم هيچ اتفاقي از اين جنس نيست كه بتونه منو اينقدر ناراحت بكنه ، رنجم بده، عذابم بده. ولی تو اين دنيا هيچ چيزی، به همين صراحت ميگم، هيچ چيزی نيست كه غير ممكن باشه. اين يكی خيلی وحشيتره، مثل شوكرانی ميمونه كه هر ثانيه يه سلول رو ميكشه و پيش ميره. كی ميدونه چندتا سلول زنده دارم؟! نميخوام از پا دربيام ، نميخوام كم بيارم، نميخوام ضعف نشون بدم...
لذتها، لذتها، لذتها...كی ميتونه اونا رو توصيف كنه؟! لذتی كه يه بوسهي پنهاني منو به وجد ميآره، ممكنه براي خيليها مسخره و پيشپا افتاده باشه.لذتی كه در شنيدن جمله دوسِت دارم پنهان شده رو كی تا حالا تونسته نفی بكنه. چرا، آره، اينو شك دارم. ديدهام آدمايی رو كه بدشون ميآد، بهشون بگي دوسِت دارم، عاشقتم، ديوانهوار نفسهام بخاطر تو بالا و پائين ميره...
دارم بیراهه می رم. قرار بود فقط از خودم بگم. من؟... کجام؟ گم شدم... . شب یلدا بود٬ فکر کنم٬ که سرودم٬ " ...چیزی گم کرده ام٬ نیست هرچه می گردم..." ٬ اما حالا می گم٬ گم شده ام انگار ٬ نیستم هرچه می گردید٬ نیستم هرچه می گردم.
تازگيها سرم با خودش حرف ميزنه. ميدونستم يه جورايي ديوونهام. اما فكركنم دارم اوج ميگيرم. اوج گرفتن هميشه خوبه؟! تو اين چيزا خوب بلدم اوج بگيرم، بالاخره هر كسي يه استعدادي داره... خوب، ميدونيد، دوست داشتم چندتا از ديالوگهايی(شايد هم منولوگهايی) رو كه تو سرم هست براتون بنويسم، اما راستش اصولا خيلی خصوصيه.
از وقتی كه بدنيا اومدم، قلبم رو از دسترفته فرض كردم. من از اون دست آدمايی هستم كه دوست داشتن رو ميستايند!... اما حالا بايد كم كم سرم رو هم (اگه چيزی توش باشه) از دسترفته بدونم، چون اونم داره چرت و پرتهاي قلبم رو بلغور ميكنه. شك دارم بذارم به كارش ادامه بده. حداقل يه چيزی بايد سالم بمونه، براي روز مبادا. براي جشن كرمها، زير خروارها خاك.
می خوام سنگ بشم. می خوام دیگه نبینم. می خوام دیگه نفهمم. می خوام دیگه خواب نبینم. می خوام دیگه آدم نباشم. می خوام دختر "دیوانه بازیِ" بوبن باشم. می خوام آزاد بشم. می خوام نشنوم٬ نبینم٬ نفهمم٬ اینجوری آزاد می شم.
نفسم در نميآد. با خودم ميگم تا ننويسم آروم نميشم...دارم سنگ ميشم... به چشمهای كدام مدوزا خيره شده بودم؟!...
--تغییر و تحولی که نرگس تو وبلاگش راه انداخت٬ من رو هم به هیجان آورد برای یه تغییر٬ حتی کوچولو...
--گاهی اوقات اینقدر زندگی برام سیاه و پوچ و بی هدف می شه که حتی نفس کشیدن هم برام خنده داره...
--ولی گاهی اوقات هم اونقدر زندگی برام قشنگه که حاضر نیستم حتی یه ثانیه اش رو از دست بدم...
--ولی زنده ام برای خوش بودن یا بزرگ شدن یا کامل شدن یا بی خیال شدن یا زجر کشیدن یا ...؟
--کسی نظری راجع به این ساعت کوفتی نداره؟
--آدمایی که دیوونه نیستن٬ چه جوری ان؟
--فعلن...