پایان84
برای آخرین پست سال ۸۴ از یکی از بهترین دوستام٬ نادر٬ می نوسم:
"این سالها"
جوانه ها رنگ گرفته اند
ماهیان سرخ دربند گشته اند
ما پریشان بی آوازی انتظار می کشیم
و تنها گربه ها
به پیشواز بهار می روند...
برای آخرین پست سال ۸۴ از یکی از بهترین دوستام٬ نادر٬ می نوسم:
"این سالها"
جوانه ها رنگ گرفته اند
ماهیان سرخ دربند گشته اند
ما پریشان بی آوازی انتظار می کشیم
و تنها گربه ها
به پیشواز بهار می روند...
آهای با توام ٬ ضحی ٬ با توام ...
........
نمی خواستم پست جدید بذارم ٬ پس اینو همین جا اضافه می کنم:
بر گلوهامان داغ زدند
تا مبادا سخنی از غیر بگوید...
سالها بعد
زان "بغض سرخ فرو خفته"
قطره قطره خون چکید٬
وانک چهرهء دشمن
نمایان می گشت...
چرا قدر زندگي رو نميدونيم؟چرا قدر لحظات فوقالعادهاي كه معجزهوار به سراغمون ميان رو نميدونيم؟
ممكنه فردايي براي من نباشه...فردايي كه تو اينقدر ازش ميترسي...
چرا تا دو روز زندگي خوشرنگ ميشه،يكهو سياهي به سراغت ميآد؟
يكي داره منو سنگ ميزنه...يكي داره ...
چرا پس گريهام نميآد؟چرا به زمين و زمان فحش نميدم؟
دارم بزرگ ميشم؟!
نه،دارم پير ميشم...