تبليغاتX
ذهن من

ذهن من

پایان84

سال ۸۵ هم داره میاد...

برای آخرین پست سال ۸۴ از یکی از بهترین دوستام٬ نادر٬ می نوسم:

 

"این سالها"

 

جوانه ها رنگ گرفته اند

ماهیان سرخ دربند گشته اند

ما پریشان بی آوازی انتظار می کشیم

و تنها گربه ها

به پیشواز بهار می روند...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 21:11  توسط ذهن من  | 

بغض

  کلی حرف دارم برات بزنم٬ منتها تازگی ها کم گوش می کنی.بیشتر قضاوت می کنی٬نمیذاری حرفامو کامل بزنم..اونوقت من می ترسم باهات حرف بزنم ..احساسم می گه داریم از هم دور می شیم٬ داری تو خیالات و توهمات غرق می شی ..چون نمیذاری باهات حرف بزنم .. اشکالت اینه که نه میذاری من حرف بزنم٬نه خودت لام تا کام هیچی نمی گی..دیگه وقتشه ٬ گوش کن٬ببین چی می گم ٬ یا حرف بزن ٬ فریاد بزن...

آهای با توام ٬ ضحی ٬ با توام ...

........

نمی خواستم پست جدید بذارم ٬ پس اینو همین جا اضافه می کنم:

بر گلوهامان داغ زدند

تا مبادا سخنی از غیر بگوید...

سالها بعد

زان "بغض سرخ فرو خفته"

قطره قطره خون چکید٬

وانک چهرهء دشمن

نمایان می گشت...

                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 19:48  توسط ذهن من  | 

چرا قدر زندگي رو نمي‌دونيم؟چرا قدر لحظات فوق‌العاده‌اي كه معجزه‌وار به سراغمون ميان رو نمي‌دونيم؟

ممكنه فردايي براي من نباشه...فردايي كه تو اينقدر ازش مي‌ترسي...

چرا تا دو روز زندگي خوش‌رنگ مي‌شه،يكهو سياهي به سراغت مي‌آد؟

 يكي داره منو سنگ مي‌زنه...يكي داره ...

چرا پس گريه‌ام نمي‌آد؟چرا به زمين و زمان فحش نمي‌دم؟

 دارم بزرگ مي‌شم؟!

نه،دارم پير مي‌شم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 19:15  توسط ذهن من  |