تبليغاتX
ذهن من
دوشنبه نهم بهمن 1385
یه کم خدافزی

 

کلی حرف و دلیل و برهان براتون داشتم که اینجا بنویسم و بگم که آخه چرا ... . ولی خوب ، چه فرقی می کنه ؟! فقط این را بدانید که یه کم از مرئی نوشتن خسته شدم . هستم ، ۴ ساله که هستم ، گاهی پررنگ ، گاهی کمرنگتر . هستم ، اما اینجا ، توی ذهن من ، دیگر نه .

                                                                                                            فعلن ...

نوشته شده توسط ذهن من در 8:23 | | لینک به این مطلب
شنبه دوم دی 1385
    دنیا اینجوری نمی مونه جونم ... آره بالاخره یه روزم میاد که بر وفق مراد ما به شب برسه عزیزم .. حتی اگه این دنیا نباشه .

نوشته شده توسط ذهن من در 10:17 | | لینک به این مطلب
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
عنوان ندارد
دارم می اندازمش بیرون. کم کم داشت حوصله ام رو سر می برد . چه لزومی داشت این همه مدت تحملش کنم ! هر شب میومد سراغم و من واقعا نمی دونستم چه کاری باید براش انجام بدم . بیشتر از آنکه براش یک راهی پیدا کنم ٬ می ترسیدم ازش٬ مـی ترسیدم آرام آرام  من و قلبم را نابود کند . اما من کوتاه نیومدم ٬ نمیام ! من قـدرتـمـنـدتـر از اونی هستم که یک مار ــ حتی اگر روی قلبم چنبره زده باشه ــ بتواند من را از پا دربیاره .
نوشته شده توسط ذهن من در 20:18 | | لینک به این مطلب
شنبه ششم آبان 1385
 

              

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند وقتی است ماری بر روی قلبم چنبره زده . یک شب در میان نیم نگاهی می اندازمش و شتابان نگاه از آن برمی گیرم .

نوشته شده توسط ذهن من در 19:11 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و نهم مهر 1385
اين پستم رو مي‌خوام به معرفيِ چندتا لينك اختصاص بدم . .

اول از همه اگه سرعتِ اينترنتِتون خوبه از ديدن يه فيلم مجاني ، با كيفيتِ عالي لذت ببريد.

لذت ديدن اين عكس فوق‌العاده رو از خودتون نگيريد؛)

 با اينكه آهنگ‌هاي زيادي از اين خانومه :) نشنيدم و نديدم ، ولي تا اين لحظه از شنيدن هيچ كدوم از كاراش خشته يا دلزده نشدم .

و

در آخر

اين لينكي كه مي‌خوام الآن معرفي كنم ، كاملا بي‌ربط با قبلياست . و كلا تو يك فاز ديگه‌است . ديگه بقيه‌ي تعريفا با خودتون . . .

غزل واره پايان ...

 

 

نوشته شده توسط ذهن من در 20:28 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385
تو مرگ من بودی...*

**

Steal my heart and hold my tongue.
I feel my time, my time has come.
Let me in, unlock the door.
I've never felt this way before.

The wheels just keep on turning,
The drummer begins to drum,
I don't know which way I'm going,
I don't know which way I've come.

Hold my head inside your hands,
I need someone who understands.
I need someone, someone who hears,
For you, I've waited all these years.

For you, I'd wait 'til kingdom come.
Until my day, my day is done.
And say you'll come, and set me free,
Just say you'll wait, you'll wait for me.

In your tears and in your blood,
In your fire and in your flood,
I hear you laugh, I heard you sing,
"I wouldn't change a single thing."

The wheels just keep on turning,
The drummers begin to drum,
I don't know which way I'm going,
I don't know what I've become.

For you, I'd wait 'til kingdom come,
Until my days, my days are done.
Say you'll come and set me free,
Just say you'll wait, you'll wait for me.
Just say you'll wait, you'll wait for me.
Just say you'll wait, you'll wait for me.

---------------------------------------------------

Coldplay: Til Kingdom Come

عنوان برگرفته از شعری از پل سلان*

**


 

 

نوشته شده توسط ذهن من در 9:43 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هجدهم مهر 1385

والا چی بگم؟! حسین راست می‌گه ، دليل اصلي ِ من اين نبود كه حوصله‌ي وبلاگ و نوشتن و خلاصه اين چيزا رو ندارم .علت اصلي چيز ديگري‌ست . البته ترجيح مي‌دم كه اينجا نگمش، بايد من رو به خاطر اين خودسانسوري ببخشيد . ولي اين‌كه خسته‌ام ،‌حقيقت محض ِ . از خودم لجم مي‌گيره كه مثل قديم شعرم رو كاغذا نيست . تو همين چند هفته پيش شايد بيشتر از دَه خط شعر تو سرم عين يه لامپ روشن شدند ، اما خُب ، بهشون اهميت ندادم ،‌ گذاشتم از دستم برن . خسته‌تر و بي‌خيال‌تر از اوني شدم كه بلند شم ، برم ، يه تيكه كاغذ پاره پيدا كنم و با ماژيك روش شعرامو بنوسم . ... هيچ خيالم نيست كه كسي مثلن بگه ضحي جون! اينا چيه نوشتي . مي‌بخشمشون ، مي‌بخشمش ، اما يادم نمي‌ره . بايد يه چيزي رو اعتراف كنم ، بدبختي ِ‌ بزرگم اينه كه مسائل خيلي كم از ذهنم پاك مي‌شه . به همين خاطره كه ديــــــــگه خسته شدم . اما خُب ، نمي‌دونم چيه كه هنوز ،‌ هرروز استارتمو مي‌زنه و من دوباره يه روز ديگه رو شروع مي‌كنم .

آره ديشب مي‌خواستم پست قبليو پاك كنم ، اما حالا كه فكرشو مي‌كنم ، مي‌بينم كه بهتر ِ اين باشه و گاهي ببينمش . ... شايد اين نوشتنا زيادم بي‌فايده نباشن .

ممنونم ازت حسين جان ، از اين هميشه به موقع بودنت .

ممنونم ازت سباي خوبم و عكاس‌باشي (منا خانوم، شاكي نشي‌ها:))

و البته الهام ِ‌ عزيزم ...

مطمئنم اين پست رو هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنم ...

نوشته شده توسط ذهن من در 21:48 | | لینک به این مطلب
یکشنبه شانزدهم مهر 1385
خسته‌ام . درست عين اون ديوونه‌ي "ديوانه از قفس پريد" ٬ خسته‌ام .

ديگه انگيزه‌ي وبلاگ رو هم ندارم ، چه برسه به حوصله .

شايد يه روزي  دوباره نوشتم ... 

نوشته شده توسط ذهن من در 22:4 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دهم مهر 1385
..::14مهر::..

۱۶ مهر روز جهانيِ كودكه . به همين مناسبت جمعه ۱۴ مهر ٬ مراسمی از طرفNGOِ  ای به نام پروژه نعمت آباد تو پارک لاله برای شناساندن و حمایت از بچه‌هاي كار و خيابان برگزار خواهد شد .

مهمه كه يه چيزايي رو تاكيد كنم ٬ و البته ترجيح مي‌دم از قول چهارچوب گفته بشه ؛ موضوع اصلا ترویج دیدگاه خیریه‌ای به این بچه‌ها نیست. در طول سال تحصیلی گذشته، کودکان اکثرا افغانی زیادی در این NGO که در واقع خونه‌ی قدیمی کوچکی تو یکی از کوچه‌های منطقه است، درس خونده و سواد یاد گرفته‌ند. کودکان افغانی معمولا شناسنامه ندارند و اگر هم داشته باشند مجاز به تحصیل در مدارس ایرانی نیستند. در واقع از تحصیل محرومند، چون تابعیت ایرانی ندارند، اون هم با وجود این که اکثرا مادر ایرانی دارند. کودکانی هم هستند که ایرانی‌اند و شناسنامه دارند اما توان مالی درس خوندن در مدارس رو ندارند. در صورت محرز شدن این موارد، اونا می‌تونن تو این پروژه ثبت نام کنند و از امکاناتی که NGO در حد توانش در اختیار اونا می‌ذاره استفاه کنن.

به هر حال حضور شما مي‌تونه قدم بزرگي باشه ...

نوشته شده توسط ذهن من در 19:26 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
..::دوباره ، زندگي::..

 

به تعليق مي افتد

نگاهي كه

ميان شماره ها

خيس شده بود

قرارداد درخت ها را

فسخ كرده اند

و زير تمام گزارش ها

امضاء تبر به گوش مي خورد

به تعليق مي افتم

در راهروهاي موازي

كميته هاي انضباطي

از كيوسك هاي تلفن

پرينت مي گيرند

اطلاعات

به پاس ها هم

سرايت كرده است

درزهاي دور در

سياسي شده اند

به تعليق مي افتم

از شكل دست هاي قراردادي

فاصله گرفته ام

در راهروهاي موازي

پرونده ها

 به صداي بلند

مجازات مي شوند

 

 

                                                        كتايون ريزخراتي

 

منبع : وازنا

 

نوشته شده توسط ذهن من در 9:43 | | لینک به این مطلب